روز نوشت های من

بنام خدایی که فنا ناپذیره

حرف اخر

سلام دوستان و یاران همیشگی

اومدم دیدم چند تا پست اخریو موقت زدم..همشو عمومی کردم..اگر دوست داشتین بخونینش

سرانجام پس از کشمکش های فراوون و سختیای زیاد

بالاخره امسال دقیقا روز سالگرد عقدم از همسرم به صورت توافقی جدا شدم و خدارو روزی هزاران هزار مرتبه بابت رها نکردنم شکر میکنم...

 

خیلی خواستیم همه چی درست بشه و راحت جدا بشم اما ایشون نخواست و دوسال عذابم داد.. دوسال انقدر رفتم پیش وکیل...انقدر رفتم دادگاه که ناامید شده بودم و بالاخره تو اوج ناامیدی خدا به دادم رسید و اون اتفاق افتاد و بالاخره ایشون راضی شدن بیان جدا شن...

 

بماند که سر همین جدا شن تو یهفته انقدر اذیتم کرد که کاسه صبرم لبریز شد..خدایا ازش نمیگذرم...

 

از همه چی خسته شده بودم... ماجراب ه اینجا رسید که ایشون عرضه کار کردن نداشت و نمیرفت دنبال کار..چند جام که رف که اخراج میشد یا دل به کار نمیداد.. حتی خانوادشم طردش کرده بودن... دلم خوش بود معتاد نیست و...

 

اما زهی خیال باطل..یجای دیگش خراب بود... چه دروغا که به من نگفته بود چه دزدیها که نکرده بود.. چه کلاهبرداریها چه کارایی که الانشم باورم نمیشه گول ظاهر ساده شو خورده بودم...

 

اونقدر به من دروغ میگفت که اگر راستشم میگفت دیگه باور نمیکردم... چقدر خانوادش اذیتم کردن بماند... از توانم خارجه.. اگر دوست داشتین من کل قضیه رو میام تو یه پست مفصل مینویسم که چیشد و چجوری جدا شدم..

 

اگرم نه که دیگه این پست اخریه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:45  توسط الی  | 

جارو پسرخاله میشود

اوووووووووووووف..از دیروز اینو نوشته بودم ولی نمیدونم چرا نشون نمیداد...بالاخره درست شد...

گفته بودم  که اقای سیب طلاهای خواهرشو ورداشته و تهدیدشون کرده که اگه بهم پول ندید طلاها رو میفروشم.....سر اون قضیه وقتی اقای سیب پس از چند ساعت با دستور من طلاها رو برگردوند خونشون....مادر و خواهران محترمه طلاها رو چک کرده بودن و متوجه شدن که چند تیکه طلا کمه.....افتاده بودن به جیز و ویز که اقای سیب اونو ورداشته(در واقع صفت دزد رو به ایشون اطلاق کرده بودن)

این قضیه رو اقای سیب خودش به من نگفت...چون میدونست حتما عصبانی میشم و سرزنشش میکنم...اونروز که زنگ زدم خونه جارو1 .....اون بهم گفت که خواهرشوهر این قضیه رو بهش گفته...و گفته که اگه طلاها پیدا نشد ...پولشو از حلقوم اقای سیب میکشم بیرون....خلاصه منم ناراحت شدم گفتم امکان نداره اقای سیب همچین کاری بکنه...محاله...

شبش من به اقای سیب گفتم و ایشون حرف جاروخانوم رو تایید کردن و گفت باور کن من نمیدونم چی کم شده...حتما خودشون فراموش کردن کجا گذاشتن...من طلاها رو همونطور که برداشتم پس دادم...(منم که عصبانی گفتم تو بیجا کردی)...گفتش که اره مامان اینا چند بار استخاره کردن ..گفتن طلاها تو خونس...

خلاصه گذشت....از اینجا اسم خواهر شوهراولی رو میذارم مولود

تا امروز که سر ظهر جارو خودش زنگید و گفت خبر داری طلاها پیدا شده؟ گفتم نه...حالا کجا بوده مگه؟ گفتش امروز  رفتم خونه جاریه مولود.....(اخه مولود با جاریش خونشون کنار همه).....اون بهم گفته که اره...مولود اومده خونمون گفته طلاها تو کیف مامانم بوده تو چمدون خودش...جارو گفتش حالا به مولود بگو روت سیاه که تهمت زدی به داداشت و طلاها پیدا شد...

منم گفتم اره...روش سفید واقعا...چشم و دلش روشن...که پشت سر داداشش حرف زد...قبول دارم کار اقای سیب خیلی غلط بود...ولی حق نداشت بهش تهمت بزنه...دختر عوضی....

جارو میگفت الهی مولود حالا حالا ها بچه دار نشه...چون من مدتی که بچه دار نمیشدم مادرش خیلی اذیتم کرد....خدا کنه مادر شوهرش اذیتش کنه

گفتم من راضی به بد کسی نیستم...ولی خدا جواب همشونو بده...خلاصه که جارو شده پسر خاله ما و هی دم به دقیقه راپورت خانواده شوهر رو به ما میده...ولی واسه من خیلی خوبه که اخبار رو به من میده..


این چند روزم مریض بودم اساسی...تب سرما ..گلودرد...سردرد...یعنی حسابی منو خوابونده بود....هیشکاری نمیتونستم بکنم...الان خدارو شکر یکم بهتر شدم

خونمون هم کف هال و اشپزخونه بالاخره سرامیک شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:0  توسط الی  | 

جارو

امروز از صبح هی داشتم با خودم کلنجار میرفتم که به جارو 1 زنگ بزنم یا نه ...اخرشم دلم طاقت نیاورد و به مامی گفتم من باید زنگ بزنم...بالاخره اینجوری که نمیشه من از همه چی بی خبر باشم..خلاصه ساعت 12 ظهر بود تقریبا که زنگ زدم..اخه این موقع اون بیکاره..یکم حال و احوال کردیم و بعدش گفتم عزیزم شما عروسی خواهر داماد خانواده اقای سیب دعوت بودین یا نه؟(یعنی عروسی خواهر شوهره خواهرشوهرم)

گفتش والله نه ...گفته بودم که جارو 1 کلاس ارایشگری رفته...خواهر شوهر رفته پیشش که واسه عروسی ارایشش کنه...جارو که ازش میپرسه ماها رو هم دعوت کردن...خواهر شوهر در کمال پر رویی میگه اره دعوتتون کردن ولی مامانم اینا چیزی به شما نگفتن

منم گفتم بیخود کردن....گفتم هرکی دعوتمون میکنه به مادر شوهر میگه به عروساتم بگو ...اونا اصلا نمیگن به من....منم اگه خبر داشتم میرفتم....اونا که نمیدونن مادر شوهر به ما چیزی نگفته ...میگن عروسش بیمعرفته...هرجا دعوت میشه نمیره...

سر بله برون دختر داییشم همین شد...ساعت 10 شب از خونشون به اقای سیب زنگ زدن که بیاین بله برونه....منم خواب بودم...یعنی اعصابم خورد بود....گفتم من که دعوت نیستم نمیام...اقای سیب به دختر داییش گفته بود...دختر داییش زنگ زد ...منم گفتم خبر ندارم..بنده خدا کپ کرد..گفتش بخدا من دعوت کردم...گفتم میدونم عزیزم اونا چیزی به من نگفتن انشاا.. عروسیت میام...تا این حد اینا بیشعورن

خلاصه بش گفتم اره مادر شوهر زنگ زده به من و کلی لیچار بارم کرده....بعدشم گفته فک نکنی من به عمد زنگ زدما....عجب..

گفت اره خیلی به منم ظلم کردن....رمضونی واسه دخترش یه گردنبند اویز برده بود و الانم که عروسی خواهر شوهر دخترش بود یه جفت گوشواره بهش شاباش داده بود منم اتفاقا به زن داییشم گفتم خیلی به خانوم سیب ظلم کردن....هیچی بهش ندادن...همش گفتن نداریم...سرویس طلاشو به ده دفعه تیکه تیکه کردن بهش دادن...اونم خیلی دلش پر بود میگفت بچه ام که بدنیا اومد یه چک پنجاهی بهش داد ولی واسه بچه دختر خودش طلا گرفت...

گفتم اره..بچه خودش ادمه ...بچه دیگران ادم نیست....گفتم فک میکنن دختر مردمو میتونن همینجوری بیارن خونه...واسه دختر خودش همه کار میکنه به من که میرسه ندار میشه....گفتم خیلی ازشون ناراحتم...من حلالشون نمیکنم.... به خواهر شوهر هم بگو که انقدر اخلال تو کار من نکنه....خدا ازت نمیگذره...چکار داری که میشینی فضولی میکنی و هی تو کار زن داداشات دخالت میکنی....من نفرین میکنم اگه کسی تو زندگیم دخالت کنه و سنگ بندازه....حالا من دوساله عقدم..عین خیالشون نیست که پسرشونو سر و سامون بدن....

گفتم سر خواهر شوهر یادته هی زنگ میزدن که بیا عروسی بگیر....ولی واسه ما اصلا براشون مهم نیست که ده سال عقد باشیم....بابام خیلی ناراحته میگه من دختر عقدی بیشتر از دوسال تو خونه ام نگه نمیدارم...

اونم دلش پر بود...خیلی حرفا زد...واقعا جای خجالت داره...منم گفتم توی روی خودشونم میگم که این رفتارا چیه ...شما دختر دارین ..خودتونو  خراب نکنین پیش دیگران....گفتم خواهر شوهر خیلی حسودههههههه

به خودشم میگم....تا حدیکه هرچی من میخرم میره میخره....حتی شاباشی که مامانم عروسی خودش واسم اورد گوشواره بود...اونم از حسادت گوشواره شاباش گرفت تو عروسی خواهر شوهرش......من میشناسمش که میگم....

حتی جارو هم به این نکته اشاره کرد...و گفت که جارو2هم خیلی موزماره و هی زیراب خودمون دوتا رو میزنه....راستم میگه..

 

عصر اقای سیب زنگید که پاشو بریم بیرون با هم...اماده شدیم رفتیم گشتیم....بعدش منو گذاشت یه نیمساعت پیاده روی که کردم...اومد دنبالم کباب کنجه گرفته بود ..البته با پول من خوردیمو...دوباره من رفتم پیاده روی ..اونم رفت خونمون کمک اوستا..... نرسیده به خونه باز اومد دنبالم منو رسوند و خودش رفت....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:46  توسط الی  | 

پروسه رژیم

بعد از اون بعداز ظهر کذایی دیگه من.. نه رفتم خونه اقای سیب..نه زنگ زدم... بخدا خیلی اذیتم کردن...دیگه واقعا نمیکشم..اینا خانوادشون یجوری ان که باید مثل خودشون باهاشون برخورد کنی یعنی اصلا محبت...احترام...معرفت ..هیچی حالیشون نیست..

من چقدر بهشون احترام گذاشتم و حرمتشون کردمو جواب ندادم...اما دیدم نتیجه اش برعکس شد ....و من از وقتی جوابشونو میدم متوجه شدم بیشتر احترام میذارن....نمیدونم چه رسمیه واقعا....خیلی عجیبن خانوادشون....اصلا اینا خانواده نیستن همشون دشمن همن....انگار پدرکشتگی دارن...

اینا به همدیگه حسودی میکنن...برادر به خواهر خودش رحم نمیکنه....و بلعکس...به اقای سیب گفتم اگه بخوای مثل اینا باشی و عوض نشی...قلم پاتو میشکنم و باید قید منو بزنی...کاملا جدی بهش گفتم....

 

 نمیدونم با چه زبونی بهش بگم ترو بخدا لاغر شوووووووووووووووووووووووووووووو..به هر زبونی که میگم ..اصلا عین خیالش نیست...شده عین یه پیرمرد پنجاه ساله...من دوست دارم لباسای رنگ روشن و قشنگ بپوشه...اون میره هرچی تیره تر و ساده تره میپوشه....دیوونم کرده....بعضیا عجب اخلاق گندی دارن و لجبازن...ادم دلش میخواد بزنه فکشونو بیاره پایین

 

پ ن : نی نی ما حدود دو هفته پیش دندون پایینش دراومد...البته هزار بار مریض شد....الانم یکی دیگه ش دراومدهconnie_rockingbaby.gif.....کف هال هم سرامیک شد بالاخره...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:1  توسط الی  | 

اقای سیب..مربوط به روز قبل

همین یساعت پیش بود...داشتم نظرات رو تایید میکردم که یهو تلفن خونه زنگ خورد...

گوشیو جواب دادم ..دیدم مادر شوهر پشت خطه و هی تند تند حرف میزنه....

اصلا سلام نکرد یهو گفت الو...کجاست؟ نمیدونم کجا رفته؟ همشو ورداشته برده؟

و...منم اینجوری بودم انموقعتعجبیعنی اصلا نمیفهمیدم داره چی میگه...

انقدر ترسیده بودم که نگو...گفتم حتما یه اتفاق بدی افتاده که اینجوری حرف میزنه...

گفتم کی کجاست؟ چیشده مگه؟ چرا اینجوری میکنی؟

گفت اقای سیب رو میگم طلاهامونو ورداشته از خونه رفته بیرون...نمیدونیم کجاست؟

خونه شماست؟....خونه شما نیست؟

عصبانیمنم داشتم میترکیدم....منه بدبخت اصلا از چیزی خبر نداشتم...گفتم من حالم

خوب نبوده....مریضم ..اصلا ازش خبر ندارم...یعنی از صبح ندیدمش...خونه ما نیومده..

گفت وای حالا چکار کنم طلاهای دخترمه...جواب شوهرشو چی بدمو اینا...

گفتم چرا به من میگی اینا رو؟؟؟؟؟؟؟ برو به خودش بگو..اصلا چرا به من زنگ زدی؟

مگه من خبر دارم که پسر شما چه غلطی داره میکنه؟ اصلا چرا هر اتفاقی میافته تو

خونتون به من زنگ میزنید؟ برو بهش زنگ بزن ببین کجا رفته؟

گفت نه جوابمو نمیده...حرفمو گوش نمیکنه...نمیدونم چی گفت...که گفتم پسر توئه

تو بزرگش کردی...داری از من میپرسی که کجاست؟ به من ربطی نداره اصلا..

برید همدیگرو بکشید ...دعوا کنید...هرکاری میخواید بکنید ..به من مربوط نیست...چرا

همش به من زنگ میزنید؟ من اصلا ازش خبر ندارم...چقدر نصیحتش کنیم دیگه...

چقدر مامانم بهش بگه حرکات زشت از خودت در نیار که ابرومون بره...من چکار کنم اخه

از دست شما...ازتون خسته شدم ...هم از دست شما هم از دست مجید...بسه دیگه

خستم کردین...این حرکات چیه از خودتون درمیارید...بخدا من توعمرم همچین خانواده

ای ندیدم...گفتم دیگه هم به من زنگ نزن...بعدشم گفتم خدافظ

اخه لامصب من اگه ببینم شوهرم یه کیسه طلا دستشه...نمیگم اینا رو از کجا اوردی؟

نمیگم برو بهشون پس بده؟؟ نمیگم این چه کاریه که کردی؟؟؟؟؟؟

یجوری حرف میزنه انگار من تو خونه ام قایمش کردم...یا من یادش دادم...میخواستم

بگم ما دزدی کردن بلند نیستیم که یاد کسی بدیم...بازم چیزی نگفتم...

زنگ زدم به اقای سیب گفتم کدوم گوری هستی؟ اینا چی میگن؟ چه غلطی کردی؟

دیوونه کردین منو؟

گفت من رفتم طلاها رو از خواهرم گرفتم...گفتم این طلاها پیش من میمونه تا زمانیکه

کمکم کنید و بهم پول بدین....وظیفه تونه...همین..

کلی دعواش کردم ...گفتم یالله برو طلاها رو پس بده...اخه زوری که نمیشه ...نمیخوان

بهت بدن...نمیخوان کمکت کنن..مگه به زورم میشه؟

دامادش از پسرش واسش شیرین تره که واسش خونه میسازه...گفتم تو که نداری

داماد نشو...مجبوری؟

صد بار بهش گفتم بیا بریم خونه اجاره کنیم...خونه خودمونم کم کم میسازیم...حرف

گوش نمیده....یعنی اصلا حرف منم گوش نمیده...فقط حماقت میکنه..کاری میکنه که

من پیش خانواده ش خراب بشم...اونا که نمیدونن من روحمم از کارای پسرشون خبر

نداره...فکر میکنن من یادش دادم..

دیگه نمیدونم چکار کنم از دستشون...بخدا خسته ام...

خدایااااااااا کممممممممممکگریه

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:23  توسط الی  | 

حذف نوشت

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی مسدود میباشد.....شایدم حذفش کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:25  توسط الی  | 

میرزا نوشت

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:30  توسط الی  | 

جشن تولد

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:19  توسط الی  | 

عید_طولانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 10:36  توسط الی  | 

بدون عنوان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ساعت 17:33  توسط الی  | 

مطالب قدیمی‌تر